|
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی ؟ من بی دفاعم
من شریف تربیت شدم من شریف بزرگ شدم نه کسی منو می شناخت نه کسی بنده رو می دید.
نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگری همه سهم من از زندگی کار کردن در زیرزمین اداره بایگانی بود لای پرونده ها من ساده بودم من همه چیز رو باور می کردم من با هیچ کس مخالفت نمی کردم سر به کار خودم بود و شریف بودم .
من نمی خواستم به بانک برم من نمی تونستم طبابت کنم من نمی تونستم سرهنگ باشم من نمی خواستم شعر بگم من مقاومت کردم تا حد توانم . اما توانم کم بود بنده ضعیف بود برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران . و من به همه احترام می گذاشتم و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم رفت که کجام و همه اینها که می گن مال من نیست حق من نیست و من اشتباهیم . من از اولش هم اشتباهی بودم بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهیم . تقصیر من بود تقصیر دیگران هم بود .
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم برنداشتم هیچ چیز رو توی جیبم نگذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم چه دفاعی از خودم بکنم من بی دفاعم حالا من مانده ام و تاوان این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم .
خدایا تو منو ببخش
و......
مگر چشم از زبان صادقانه تر نمی گوید ؟ مگر نه اشک زیباترین شعر بی تاب ترین عشق و گذران ترین ایمان و داغ ترین اشتیاق و تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در کوره یک دل به هم آویخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند که نامش اشک شده است ؟ ( دکتر شریعتی )
و.....
من من نمی دانم که چه باید بگویم و به چه باید فکر کنم فقط از تو می خواهم خدایا تو را به نام خودت سوگند می دهم که تا جایی که می دانی می توانم این غم را از من نگیر . تا جایی که می دانی می فهمم این عشق را از قلبم نبر .
خواستم دیشب بنویسم اما فوران احساسات و غلیان هیجانات این اجازه را از من ربود . حال می گویم که این تنهایی خودم و خودت را دوست دارم این تنهایی را از من نگیر. خدایا فراموشم نکن و نگذار که فراموشت کنم . همین فقط همین برای بودن و ماندن کافیست ..............
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحر گهی
دست دعا برآرم و دور گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار باز پرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت و زغم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
می گریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا بسوز دل
در پای دمبدم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع تست
فی الجمله میکنی و فرو می گذارمت

|